تبليغاتX
دخترپروانه ای

دخترپروانه ای

 

پروانه شدن دراين شهر تباهيست وقتي خورشيد رابه قيمت شمعي نميخرند.....

+نوشته شده در چهارشنبه 7 دی1390ساعت20:21توسط ریحانه | |

دیروز خیلی خوش گذشت

یه روز دوست داشتنی و خیلی خوب بود

صبح طبق معمول رفتم کلاس زبان

اما هرچی دنبال کلاسمون گشتم دیدم نیس

رفتم دفتر که بهم گفتن کلاس امروز یه ساعت دیرتر شروع میشه

منم زنگیدم به مامی و

گفتم من دارم میرم ولگردی با اجازتون

همینجور که داشتم ول میگشتم

یکی دیگه از بچه هارو دیدم که داشت میرفت کلاس

اونم با خودم بردم ولگردی

خلاصه یکم  ول گشتیم و برگشتیم کلاس

فکر نکنین کلاس و پیچوندیم هااااااااااااا

بهدشم که اومدم خونه و مشغول حاضر شدن شدم

اخه شترجونم دعوتیده بود خونشون

ساعتای ۶ بود که رفتم

ببعی هم یکم بعد من اومد

اما گلوریا نبود

جاش خیلی خالی بود

اخه رفته مسافرت

خلاصه یکم خونه ی شتر اینا بودیم

و

شلوغ کردیم

بهدش رفتیم بیرون واسه شام

اما اگه فکر میکنین بهد شام دیگه رفتیم خونمون

باید بگم سخت در اشتباهین

چون بهدش دوباره برگشتیم خونه شتر جون

اونجا کلی عکس زاقارت گرفتیم

(زاقارت یا زاغارت یا ذاغارط یا ضاقارت یا........نمیدونم دیگه)

ساعت تقریبا ۱۱ بود که مامی جون تماس گرفتن به ما

گفتم میخوای بیای دنبالم؟؟؟

گفت پ ن پ شب همونجا بمون خوش میگذره

.

.

.

آخر نوشت۱:آخر هفته میریم تهران واسه پرواز

آخر نوشت۲:خوش میگذره ، میدونم

آخرنوشت۳:با دوستام یه وب گروهی زدیم

حتما حتما سر بزنین و نظر بذارین لطفا

اینم آدرسhttp://baghevahsh75.blogfa.com/

آخر نوشت۴:اه اه این هوای تهرانم مسخره کرده مارو؟؟؟؟

بازم سفرمون کنسل شدچون هوا خراب شد

+نوشته شده در یکشنبه 30 مرداد1390ساعت19:35توسط ریحانه | |

سلااااااااااااااااااام

خوووووووووفین؟؟؟!

منم خوووووفم

یه مدرسه ی جدید ثبت نام کردم

حالا همه باهم بگین هووووورااااااااااااا

Dance شکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز Danceشکلکــــ هـ ـاے آینـــ ـ ـــــاز

(واااااااا بسه دیگه.چقد بی جنبه این.گفتم بگین هورااااا.نگفتم که وبو بذارین رو سرتون)

اتفاق خاص دیگه ای نیفتاده

چندروزه هوا خرابه و نپریدم

ولی مثه اینکه اخر هفته قراره بریم تهران

شاید بهدشم بریم شمال

واااااااای دلم واسه سفر پروازی باحال تنگیده

امروز میخوام چنتا عکس پروانه ای خوشجل براتون بذالم

5674879

 

22255456

 

2001413996785072540 fs

 

5588

 

loo3 3111  1

 

             

سفر کنسل شد و نرفتیم

راستی یادم شده بود بگم گوشیمو گرفتم؟؟؟

+نوشته شده در شنبه 25 تیر1390ساعت14:3توسط ریحانه | |

حاااااااالم بده

 

مدرسه ثبت نامم نکردن

.

.

.

.

.

.

.

تا حالا شده یه شب

 

نه حس خوابیدن داشته باشی و نه حس بیدار موندن؟

 

دلت هوای نوشتن داشته باشه اما هیچی واسه نوشتن نداشته باشی؟

 

از اون شبایی که نه حس خندیدن داری و نه حس گریه کردن؟

 

اون شبایی که از تنهایی بیزار میشی و حال بودن تو جمع و نداری؟

 

شبایی که دلت میخواد داد بزنی اما صدات در نمیاد؟

 

 

من امشب با این حال و هوا درگیرم

 

 

امشب حتی حس زنده بودنم ندارم

+نوشته شده در سه شنبه 14 تیر1390ساعت1:35توسط ریحانه | |

سلاااااااااام

بالاخره امتحانام تموم شد

راحت شدم

البته با بچه ها بای بای نکردیم

اخه جمعه تولد نگینه و دوباره همدیگرو میبینیم

آخ جوووووووووون تولد دوس دارم

جمعه خبرای دیگه هم هس

استادمون از تهران میاد اینجا

خدا کنه هوا خوب باشه دلم واسه پرواز باحال تنگ شده

درضمن۲۶تا سولویی داریم یعنی ۲۶ نفر هستن که میخوان واسه اولین بار بپرن

وبهتر از اون یعنی ما۲۶نفر و خیس میکنیم

.

.

واااااااای دلم برای گوشیم بدجور تنگیده

بذارین قضیه گوشیمو براتون تعریف کنم:

یه روز(تقریبا دو هفته مونده بود به امتحانا)گوشیمو بردم مدرسه

میخواستم ببینم تمرین داریم یا نه

آخه اگه تمرین میداشتیم مامانم میومد دنبالم که یکراست از مدرسه بریم سر تمرین وگرنه باید با سرویس برمیگشتم خونه

اون روز ۲ زنگ آخر بیکار بودیم و معلم نداشتیم

یه زنگ که کامل شلوغ بازی کردیم و آهنگ خوندیم و دست زدیم و رقصیدیم

زنگ آخرکه حسابی خسته شده بودیم  نشسته بودیم دور هم و چرت میگفتیم

که یکی از بچه ها گفت کاش یکی گوشی میاورد و آخر سالی چنتا عکس میگرفتیم

منم که ته رفاقت گوشیمو دراوردم و سریعا مشغول شدیم

جاتون خالی چه عکسا و چه کلیپ هایی که درست نکرده بودیم

کرکر خنده بوووود

خلاصه ۱۰ دقیقه ی آخر بود که بساط رو جمع کردیم و آماده ی رفتن بودیم

که یه دفعه

ناظممون وارد کلاس شد

واااااااااااااااای خیلی وحشتناک بود داشتم از ترس میمردم

گفت همه بلند شین وایستین و هرکی هرچی تو کیفش داره بریزه رو میزش

هیچکی تکون نمیخوره و هیچ حرفی از کسی نشنوم

یکی یکی وسایل بچه هارو میگشت و کیفاشونو چپه میکردو بهدشم بازرسی بدنی

اونم چه بازرسی وحشتناکی

داشتم میمردم

چند نفر مونده بود که نوبت من شه در ضمن خیلی وقت بود که زنگ خورده بود

دیدم هیچ راهی نمونده و هیچکاری نمیتونم بکنم

تقریبا ۱۰ نفری تو کلاس بودن

اومدم گوشیمو از تو جامیز بردارم تا هر جور شده به سطل آشغال برسونمش و خودمو راحت کنم که دید دستم تو جامیزه و داد زد تو اونجا چی داری؟؟؟؟؟

دیدم غرورم اجازه نمیده جلوی بچه ها خوردم کنه و دیگه هیچ راهی ندارم

بهش گفتم اگه اجازه بدین بچه ها برن بیرون من میمونم!!!!

بقیه بچه هارو نگشت و همه رفتن و موندم من و گوشی و....

واااااااای حتی یادآوریش اعصابمو داغون میکنه

رفتیم دفتر

گوشی رو داد دستم و گفت عکسارو بیار

رفتم تو عکسا این بهترین موقعیت بود

چنتا عکس کیس و لاو و... داشتم که سریع پاک کردم

رفتم سراغ عکسای دیگه ای که بچه هابرام بلوتوث کرده بودن

عکسای خودشون بود اما تو عروسی و با ژستا و ادمای جورواجور و داغوووون

اونارو هم پاک کردم

داشتم میرفتم سراغ عکسای همون روز که یکی دیگه از معلما ازپشت سرم رسید و دید دارم چیکار میکنم و اوضاع بدتر شد

آخه یه دفعه دااااد زد:معلوم نیس چه عکسایی گرفتن که حالا داره پاک میکنه و گوشی و از دستم چنگ زد

خلاصه گفت برو و از فردا مدرسه نیا........

رفتم پایین بچه ها تو حیاط منتظرم بودن

همه باهم شروع کردیم به گریه کردن جاتون خالی عزای عمومی بود

وقتی رسیدم خونه مامانم از همه چی باخبر بود چون زنگ زده بود به مامانم گفته بود

فرداش با مامانم رفتیم مدرسه البته من تو حیاط بودم و مامانم رفته بود بالا

نامرد برام۱۰روز اخراااااج موقت زده بود

اخه میدونین روز اردویی که رفته بودیم با اینکه کلی اخطار داده بون که همه چی ممنوعه من هم گوشی برده بودم وهم دوربین وکلی عکسایه داغون و کلیپ های خفن درست کرده بودیم

اون روز همه ی عکسا و فیلمارو واسه یکی از بچه ها ریخته بودم تو فلش که فلش اونم گرفتن و....

ناظممون میگفت من تو تمام سال های کاریم دختری به جسوری تو ندیدم!!!!

خلاصه فرداش رفتیم اداره اموزش وپرورش و اونجا کلی جنتلمن بازی دراوردم و جلوی رییس اونجازبون ریختم تا از آخرش گفت من زنگ میزنم با مدیرتون صحبت میکنم تا زودتر مشکلت حل شه

و بالاخر بعد۳روز اخراج بودن دوباره به مدرسه بازگشتم 

اما گفتن واسه سال دیگه فکر یه مدرسه ی دیگه باش و درضمن گوشیمم که مصادره کردن

زندگی بدون گوشی چقد سخت میگذره

+نوشته شده در پنجشنبه 26 خرداد1390ساعت2:19توسط ریحانه | |

سلام

اومدم براي عذرخواهي

اخه مثله اينكه يه جايي از وبم يه مطلبي

نوشتم كه اشتباه بوده

يعني صحت نداشته

به هر حال الان اومدم از كسايي كه

ناراحت شدن يا به نحوي اون مطلب

بهشون ضرر رسونده

عذرخواهي كنم

                            ((اميدوارم منو ببخشيد))


درضمن كامنت مربوطه حذف شد

+نوشته شده در شنبه 31 اردیبهشت1390ساعت14:40توسط ریحانه | |

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز                         

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز                    

فونت زيبا ساز  فونت زيبا ساز                                                             فونت زيبا ساز     فونت زيبا ساز            

 امروز تولدمه

چیه چرا اینجوری نگا میکنین؟

اصلا نگاه کردن نداره

دوست نداشتم سلام کنم

امروز از صبح داررم به همه زور میگم

چون تولدمه

مثلا

کفش همه ی بچه هارو لگد کردم

چون تولدمه 

با جعبه ی شیرینی زدم تو سر همه 

چون تولدمه

یه عالمه ی دیگه هم زور گفتم

چون تولدمه

تا اخر شب قصد دارم زور بگم

چون تولدمه

 هان؟؟؟؟؟؟

کسی اعتراضی داره؟؟؟؟؟؟؟

+نوشته شده در یکشنبه 11 اردیبهشت1390ساعت13:32توسط ریحانه | |

سلام دوست جونا

امروز با یک آپ متفاوت اومدم

یکی از دوستای خوشگلم یه مطلب خیلی قشنگ نوشته منم گفتم براتون بذارم تا شماهایم بخونین و حال کنین

خصوصا که با حال و هوای گرفته ی خودمم هماهنگی خاصی داره

اعصابم داغونه و خسته تر از اونیم که بخوام براتون تعریف کنم چی شده

یعنی اصلا دوستم ندارم که ازخاطرات بد و دعواها و گریه کردنام توی این وب بنویسم

ممنونم از نگین جون بخاطر این مطلب فوق العادش که در اختیار من گذاشته

              وجودم با سبزی بهارت جوانه زد

          حرارت نگاهت همچو خورشیدنورمیپاشیدبردلم

       لطافت دستانت همچونوازشی بودبراین دل سرد

  صدای آرام توهمچون نوای گنجشکی همیار ودوست جوانه ی دلم شد

نفس های گرمت با شاخه هایم بازی میکرد 

درنبودت برگ میریختم برگ

دروجودت اوج میگرفتم اوج

درسکوتت خمیده بودم

با اشک خود جوانه را آب میدادم

گرچه ازرده ازنوک های پرستوی دلت بودم،اماوجودت راهمچوخدایی می ستاییدم!

درختم پربار شدوتنومندوبزرگ،این درخت عشق بود که کاشتی دردلم

و تو رفتی

باتماتم قدرتم دوام نیاوردم و خشک شدم

اما هنوزدست نوشته ات را برروی دیواره ی قلبم به همراه دارم!

وتودرحال رویش جوانه ی دیگری

و من عاقبت ان را هم میدانم

اما آه که دیگر دیر است!

    دیگراشک هایم به تنهایی سبزم نخواهند کرد!؟! 

                                                

اینم دوستم نگین جونه

اینجا وایستاده که کسی از مطلبش کپی برداری نکنه!!!!!!

نگینی یه دنیا ممنونم ازت

این قلب خوشگله با گلای رزش از طرف من تقدیم به تو عزیزم

                                                     

خوب دیگه فعلا بابای

+نوشته شده در پنجشنبه 1 اردیبهشت1390ساعت10:59توسط ریحانه | |

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

سلاااااااااااااام

خوبین؟؟

ای منم بدک نیستم ممنون

امروز اخرین امتاحان سال ۸۹ رو دادم

ریدم رفت پی کارش ها...ها...هاتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

واقعا ازتون عذر میخوام که بی ادب شدم

ولی دیگه به هر حال وقتی ادم گند میزنه روش تاثیر میذاره

شما به بزرگیه خودتون ببخشید دیگهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

دوستم هدیه با اون یکی دیگه نگین که از بهترین دوستامن رفتن مسافرت

منم دلم براشون تنگیدهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

دیشب نصفه شب رفتم دوش گرفتم

صبح مثه احمق ها با موهای خیس رفتم مدرسهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

زنگ اول ورزش داشتیم توی سالن موهامو باز کردم تا خشک بشنتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

بچه ها ریختن سرم و موهامو ریز بافتن

زنگ دومم پرورشی داشتیم که معلمون نیومدو

بچه ها خوشحال به کارشون ادامه دادن

اخه موهام خیلی بلنده و به یک زنگ تموم نشد

بالاخره زنگ دوم تموم شدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

این روزای اخر اصلا حال درس خوندن ندارمتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

دوست دارم زودتر تموم شه و راحت شم

عیدو با گروه پروازی میریم سفر داخلیتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيدتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

به قول استاد ایران گردی

خداکنه تا آخر عید نیایم اخه من اصلا از عید دیدنی خوشم نمیاد

خداکنه سال۹۰برای هممون سال خوبی باشهتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

منکه خیلی به این سال خوش بینم

پیشاپیش عیدتون مبارکتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

هووووووووووووووووووووراتصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

+نوشته شده در دوشنبه 23 اسفند1389ساعت15:44توسط ریحانه | |

سلااااااااااااااااااام دوس جوناااااااا

امیدوارم که پیروز و موفق امتحانا رو تموم کرده باشین

من که امسال رو کلا بیخیال درس و امتحان شدم و زدم زیر همه چی

خدا به دادم برسه اخر سال

حالا درس و بیخی هرچی بود تموم شد

پنجشنبه جشن سولوییه ۳تا از بچه ها بود(اولین پروازی که هرکس داره میگیم سولویی و بعد از سولویی باید یه جشن بگیره)

طبق معمول همیشه برای پنجشنبه عصربه همه اطلاع رسانی شد

که ساعت۷:۳۰همون جایه همیشگی یعنی باغ گلاویژ طرقبه دور هم باشیم جهت خوشگذرونی حالا بماندکه ما به دلایلی که نمیتونم بگم ساعت۹رفتیم(اخه بعضی از اشناها ادرس وبمو دارن و ممکنه سربزنن و دروغ اون شبمون لوبره اونوقت من به دست بابام به قتل میرسم)

خلاصه اونشب بچه ها در ظاهر سه تا تخت گرفته بودن اما ما کل گلاویژ رو روی سرمون گذاشته بودیم

چنتا از بچه ها میرقصیدن و ما دست میزدی کل مردم هم مارو نگا میکردن

خودمون به طور واضحی منتظربودیم که بندازنمون بیرون که البته خوشبختانه اینکارو نکردن

اونشب همش با دوربین فیلمبرداری رفتم تو صورت استادمون و به قول بچه ها همش از تو دماغش فیلم گرفتم واعصابشو داغون کردم و دلم شاد شد(اخییییی الهی بگردم)

برای فرداشم قرار پرواز نذاشتیم چون اینجا برف اومده وزمینا سره و خطرناکه و اگه میرفتیم فرت و فرت باسرتوزمین بودیم

به جاش برنامه گذاشتیم صبحانه رفتیم  کله پاچه

اونجا استادمون در صدد جبران دیشبش کلی عکسای داغون ازم گرفت اونم حین خوردن کله پاچه وبادهن کج و کوله و کلی بهم خندید

بهدشم رفتیم کوه واسه برف بازی

 که اونجاهم هرچی گلوله به دستش رسید یه راست طرف من نشونه گرفت

البته منم که ساکت نموندم

یه گوله برف گنده انداختم توی کلاه لباسش که اونم نفهمید وقتی ازکوه اومدیم پایین اومد کلاهشو سرش کنه که محکم خورد تو سرش و من کلی خندیدم.......

جاتون خییییلییییییی خالی بود

.

.

.

.

.

خدایا شکرت

+نوشته شده در چهارشنبه 29 دی1389ساعت0:35توسط ریحانه | |